اینجا دانشکده است؟

ناگفته ها

نامه ای پر از سوال؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

به نام خدا

ضمن عرض سلام خدمت ریاست محترم دانشکده ی انجمن صنفی روزنامه نگاران ایران،

بنده به عنوان یک دانشجو که صد البته بسیار بسیار برای آن دانشکده مهم هستم و می دانم که به کلیه ی شکایات من رسیدگی می شود از حضور محترم آن مقام یک سوال داشتم.

واقعیتش این است که یک ماه قبل یعنی درست قبل از بسته شدن شهروند امروز استاد بسیار گرانقدر گزارش نویسی ما داشت می گفت: " گزارش تلفیقی گزارشی است که در آن عکس و گفتگو به کار رفته باشد"!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

در همین موقع به ناگاه او مجله ی شهروند امروز را دست یکی دید و گفت: این چیه؟ مجله است؟ چیه؟ پس چرا من تا حالا ندیدمش؟تازه است؟

جناب رئیس شما می دانید که سوال من چیست مگر نه؟

لطفا به آن پاسخ دهید.

 

 

   + یک دانشجو ; ٥:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٩/٦
    پيام هاي ديگران ()

اساتید توهمات

شما چه نیروی خارق العاده ای دارید؟سوال

هیچ نیرویی.

اما بدانید و آگاه باشید که در دانشکده ای درس خوانده اید که خیلی ها نیروهای خارق العاده و گاها ماوراء الطبیعه داشته و دارند.

آنان را اساتید توهمات می نامیم و به اجمال به معرفی برخی از آنان می پردازیم:

1-استاد بسیار معروفی که با یکی از درس های عکاسی ارتباط مستقیم داشت و دارد و خواهد داشت و در جلسه ی اول صراحتا اعلام کرد که او نیروهای ماوراء الطبیعه دارد و می تواند حیوان درون ما را ببیند و بین او و خدا چیزهایی هست!فرشته

2-استاد بسیار دکتر و بسیار باسوادی که در جلسه ی اول اعلام کرد که خبرنگارها با عمله هایی که آجر می اندازند هوا فرقی ندارند و تنها شغل او که پزشکی است شغل آبرومندی است.فرشته

3-استاد بسیار گرانقدری که در کلاس ارتباطات علوم دینی درس می داد و راجع به کت و شلوار فرانسوی اش و اینکه چگونه ارتباطات ذهنی اش با خدا او را به یکی از پولدارترین استادهای دانشکده تبدیل کرده سخن می راند.

4-استاد زن ذلیلی که ادعا دارد زنش ابتدا در جایی کار می کرد که 300 هزار تومان حقوق می گرفت اما حقوقش همینک به 7 میلیون تومان رسیده. این استاد ادعا دارد که دو خانه در شمال شهر دارند و قرار است با پول هایشان!!!!کارهای مهمتری نیز بکنند.قلب

5-استاد ارتباطات دیگری که بیان می دارد ضمن احترام به آقایان دادگران و معتمد نژاد او تنها کتاب خودش را تدریس می نماید چون بر نظریات قبلی ایرادات بزرگی دارد که عالم ارتباطات را کن فیکون خواهد کرد.متفکر

 

 

فعلا به این 5 تن اکتفا می کنیم تا ببینیم ترم های آینده شخص شخیص دیگری نیز به اساتید توهمات اضافه خواهد شد یا خیر؟!

   + یک دانشجو ; ٧:۳٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۸/۱۳
    پيام هاي ديگران ()

.ما اهمیت داریم.

 یکی از موهبت های الهی در دانشکده ی ما این است که همواره به ما گفته شده است "شما برای ما اهمیت دارید"!!!!!!!!!!!!!!!

اما...............

این روزها همچنان دانشکده مستحکم ایستاده است و دانشجویان گمان می برند جایی را داشته و دارند تا به مدد و پشتیبانی آن استعدادهای خود را بروز دهند.

انجمن صنفی روزنامه نگاران همچون انجمن روزنامه نگاران مسلمان یک نهاد سیاسی و جهت دار است که تنها هدفی که ندارد تربیت روزنامه نگار است. از بدو ورود به این دانشکده بارها و بارها این نکته به ما گفته میشود اما تا زمانی که خود آن را لمس نکنیم باور نمی کنیم.

حالا  گمان می برید ماجرای جدید دانشکده چیست؟

دانشجویان خبرنگاری رفته اند درخواست داده اند تا جناب ..... که استاد مصاحبه ی آنها بوده است و( از روزنامه نگاران فعال است) برای گزارش هم بیاید. آقای رئیس هم گفته است نه خانم ....... را که سابقه ی فعالیت در روزنامه ی اطلاعات را دارد برایتان گذاشته ایم تا چیزی یاد بگیرید. آنتن های ما هم بی کار ننشسته اند و رفته اند از خانم استاد پرسیده اند : شما واقعا فوق لیسانس ارتباطات دارید و اطلاعات کار می کنید.

خانم استاد هم که زیادی راستگو بوده گفته: " نه من اصلا روزنامه نگار نیستم. روابط عمومی خوندم . تا حالا هم یه مطلب ننوشتم. چه طور؟"

می بینید . همین طور ما مورد لطف دانشکده و انجمن هستیم.

 حالا می توانید خودتان قضاوت کنید.

   + یک دانشجو ; ۸:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٧/۱٩
    پيام هاي ديگران ()

چه مواقعی آدم محسوب می شویم؟

 

مقبولیت دانشکده ی انجمن صنفی در این است که همه ی ما بازیچه بوده ایم و هستیم.

در واقع ما آدم هایی هستیم که ناخودآگاه در یک دور تسلسل گیر کردیم و می کنیم بدون آگاهی از آنچه که ما را به این امر سوق می دهد، گرچه این اتفاق برای 90 درصد دانشجویان و هم دانشگاهی هایمان بی اهمیت است اما 10 درصدی هم هستند که این وسط نمی دانند و یا با آگاهی خود را در این بازی و البته به ناچار نگه می دارند. جالب است که اهمیت دانشکده برای موسسان آن در این حد است که قرار است تا سالها درباره ی افطاری ای که جناب خاتمی در دانشکده شان صرف کرده حرف بزنند و تورق ما در بولتن های انجمن حاکی از این است که انجمن حتی حاضر نیست نیم ستونی را به دانشکده اش اختصاص داده و یا حتی بعد از مدت ها در سایت به روز شده اش اطلاعات مربوط به دانشکده ی کوچه بهمبری را تغییر داده و اعلام دارد که کمی تا قسمتی دانشکده اش برایش مهم است.

در طول این سالها هیچکدام از موسسان و یا مدیران دانشکده هیچگاه در دانشکده حضور نداشته و حتی از یکی دو استعدادی که در دانشکده شان بوده خبر نداشته و ندارند. آنها دغدغه های دانشجویانشان را نمی دانند و بار دانشکده را بر دوش یک نفر گذاشته اند و آنچنان به او اعتماد دارند که از هرآنچه در دانشکده می گذرد بی اطلاعند و تنها زمان هایی که قرار است قدرت خود را به رخ بکشند یادی از دانشجویانشان و آن هم دانشجویانی که آنها را دیده و می شناسند می کنند.

در گزارش رئیس انجمن نیز خبر از پذیرش دانشجویان جدید بوده که ما هرچه سر چرخاندیم در طبقات تیره و تاریک این روزهای دانشکده چیزی ندیدیم.

   + یک دانشجو ; ۸:٥٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٦/۱۳
    پيام هاي ديگران ()

دردهای مشترک

 

ما و شما که این حرف ها را نداریم.همگی خواهر و برادریم.روابط عمومی ها برادر خبرنگاری اند.مترجمی ها خواهر عکاسی ها .دانشجویان مهمان هم که عین خودمان با حالند.

اصلا زن و مرد برابرند و این حرف ها یعنی چه ؟

 

 

صحنه ی اول:

-         تق تق تق

·        کیه؟

-         آبجی بیا بیرون

 

 

صحنه ی دوم:

    *   تق.....تق

    -    بله؟

* اگه میشه زود باشین؟

-  چشم 

 

 

صحنه ی سوم:

پسرهای دانشگاه می آیند توی نمازخانه ی خانم ها برای اقامه ی نماز .البته که یک نظر حلال است و تو الکی فکر کرده ای بعد از اینکه از صبح خروسخان موهایت زیر مقنعه له شده اند و امنیت جانی داری  می توانی کمی در نمازخانه به آنها تنفس بدهی و از شر این گرمای وحشتناک و کولرهای خراب طبقات پایینی خلاص شوی و در خبرها هم اصلا نگفته اند تهران هر روز گرمتر و گرم تر خواهد شد.

 

صحنه ی چهارم:

ما آقایان دور هم نشسته ایم و در نمازخانه خودمان داریم بسته های مختلف را شناسایی می کنیم و  ناگهان یکی از خانم ها که حال ندارد یک طبقه برود بالا و گمان می کند مردان حقوق او را در اعصار مختلف لگد مال کرده اند  خیلی راحت می آید تو و می خواهد نمازش را اقامه کند و دعوا راه می اندازد حالا چی شده پسرای این دانشکده نمازم می خونن؟!!!!!١و اینگونه است که عبادت می شود سخره ی عام و خاص

 

 

 

ادامه ی صحنه ی اول:

-         آبجی چرا شووما رفته بودی تو دستشویی آقایون؟

*   آخه دستشویی خانوما بسته است!

-         خانم طبقه ی بالا که هست.

*   وای آقا کی حال داره یه طبقه بره بالا؟

      -   آبجی حالا چرا شیلنگو پرت کردی زمین؟

      *   ایش مگه وظیفه ی منه بزارمش سر جاش؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

 

 

ادامه صحنه ی دوم:

سوال ها و جواب های ادامه ی  صحنه ی اول را جا به جا نمایید.

 

 

ستاد زن و مرد برابرند.

 

 

 

 

 

 

 

   + یک دانشجو ; ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٥/۱۸
    پيام هاي ديگران ()

اندر روی هم ریختن من و استاد

 روزی روزگاری دانشکده تاریکخانه ای داشت که این تاریکخانه دو وجه داشت. وجه رنگی و وجه سیاه و سفید.

اما همینک با پیشرفت زمان و در طی یکسال سیاست مدرنیته بر دانشکده حاکم گشته تا مبادا دانشجویان و الزاما دانشجویان عکاسی، عکاسی و چاپ آنالوگ را بیاموزند.

الغرض بنده هیچگاه جسارت نمی نمایم و اعاده ی حیثیت برای قشر مهجوری چون مترجمی ها نمی کنم. چرا که اصلا نام دانشکده خبرنگاری است و آنان رشته ای دارند که سالهای متمادی نوری، با ما توفیر دارد پس بر روی یکی از خاطرات خود دست گذاشته و سخن کوتاه می نمایم.

 

عادت داشتیم و شرطی شده بودیم طی  چند  ساعت فعالیت مداوم در تاریکخانه چیزی در حلقوم بلا بریزیم.

لذا شرط نموده بودیم شیر کاکائو و کیک..........و لطفا هربار کیک را یک نفر بیاورد.

یک روز که بی هوا و به دلیل نفوذ شیطان بر نفسمان داشتیم گذر می کردیم از دکانی، گفتیم که ای بابا بیا و کمی از کلیشه ها فاصله بگیر و چیز جدید تری بریز در گلو. برداشتیم و یک بطری بزرگ دلستر را حمل نمودیم تا دانشکده، تا اگر آن یکی رفیقمان هم که هی آبجوی خونش می افتاد پایین  دلش خواست شرمنده نشویم.

این شد که در ساعت ده استاد محترم تا بوی دلستر را شنیدند گفتند: به ما هم بده و ما از تاریکخانه آمدیم بیرون و درون لیوانی ریختیم و دادیم دستش.

 

یک هفته ی بعد به ما گفتند که در پچ پچ ها شنیده اند که: آیا بین بنده و استاد سر و سری هست که با هم، لیوان دلستر به دست و در حال غش غش خندیدن، رویت شده ایم؟ و منظورمان از آوردن دلستر به دانشکده چه بوده است؟

 

در همین راستا است که دیگر تاریکخانه ای وجود ندارد چرا که دانشکده خواسته است از فسق و فجور دانشجویان نسبت به اساتید بلند مرتبه ی خود جلوگیری کند.

 

 

در انتها بر خود واجب می دانم که به چند نکته اشاره کنم:

اول آنکه به زودی در دانشکده ی خبر نشریه ای به نام مهر درخواهد آمد.

دوم آنکه با زیباتر شدن بیش از پیش سایت انجمن صنفی همچنان اطلاعات مربوط به دانشکده مربوط به زمانی است که هیچکدام ما نبودیم. فقط آقای عبدی بود و بس.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

   + یک دانشجو ; ٢:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٥/۱۱
    پيام هاي ديگران ()

خاطراتی مشترک با خوانندگان جان یا چرا دانشکده ی ما نشریه ندارد؟

خوانندگان جان، مهم این نیست که آیا مونث یا مذکر بودن مهم است یا بالعکس.مهم این است که اینها تماما خاطرات این حقیرند که دارند به رشته ی تحریر در می آیند.اینکه نمی دانید اسمم چیست تنها بدین معناست که با ندانستن اسمم رها تر خواهم نوشت و افشا خواهم نمود.مطمئن باشید که شما قبل از اینکه بخواهید اقدامی صورت دهید در راستای انتحار بنده ، این وبلاگ با بیان داشتن اسمم پایان خواهد گرفت . آنگاه اگر مایل بودید می توانیم رو در رو شاهد این باشیم که مرا به چالش می کشید.

 

 

جناب آقایان و بانوان مکرمه امروز می خواهم انگشت بگذارم بر روی یکی از خاطرات جالبم.

شاید شما نیز بخشی از این خاطره باشید.

 

نشریات دانشکده:

گویند ، فقط گویند! که  در دانشکده ی انجمن یکی دوبار نشریه ای در می آمد که در پیت بود، تا آنکه سه تن از دانشجویان خبرنگاری اقدام به انتشار نشریه ای کردند به نام " مهر".

نشریه ای که بیم آن می رفت که موفق نباشد ، اما تاکنون موفق ترین نشریه ی دانشکده بوده است آنهم به آن دلیل که موسسان آن سعه صدر و صبر ایوب به خرج دادند چرا که فهمیده بودند بزرگترین اشتباهشان چاپ همین نشریه بوده است.

به گزارش آنتن های ما که در گوشه گوشه ی دانشکده نفوذ کرده اند و در پر بار کردن این وبلاگ بنده را یاری می کنند از همان شماره ی دو مجله داد و قال ها بلند شد که آن سه موسس پاچه خوارانی هستند که با خوردن حق دیگران خود را در دل رئیس دانشکده  جای داده اند و چرا به دیگران اجازه ی حضور و حیات و ممات نمی دهند؟ آن سه موسس نیز خوشحال شدند که خدا را شکر عده ای می خواهند بیایند و در نشریه کار کنند و به این فکر افتاده اند که دانشکده ای که متعلق به دنیای خبر است نیازمند نشریه ای پر بار است.

اما صد افسوس و صد افسوس.

شما خوانندگان جان مطلع هستید که در دانشکده ی ما 90 درصد آدم ها هیچگاه قلم به دست نگرفته بودند و تا پایان تحصیل نیز چنین کفری نورزیدند تا آن جا که روزی یکی از اساتید از یکی از بانوان جان کلاس پرسیدند : شما علاوه بر درس خواندن چه می کنید؟

و آن عزیز جان پاسخ دادند: به مامانم توی خونه کمک می کنم.

استاد با سعه ی صدر پرسیدند: آخرین کتابی که خواندید کی بود؟

و آن عزیز جان به خاطر نداشتند.

حال بگذریم............................................

بله فشارها هر روز و هر روز بیشتر شد. همه ادعای روزنامه نگار بودن داشتند و مطلبی برای ارائه نداشتند. عده ای معتقد بودند که آیا اصلا سردبیر نشریه صلاحیت دارد که قلم پرتوان آنان را بسنجد یا خیر؟

عده ای معتقد بودند که صاحبان نشریه بایستی صبر کنند تا آنا بتوانند چیزی بنویسند.

عده ای معتقد بودند که اگر نشریه در دست آنها بود در جهان مطبوعات کولاک به پا می شد!!!!!!!!!!!!!!!!!!

و اینگونه بود که اینگونه شد.و آن سه موسس با تمام نداری های دانشکده که معتقد بودند دانشکده پول ندارد نشریه را درآوردند و درآوردند تا آنکه این بحث پیش آمد که این عزیزان جان حتی پول های دانشکده را نیز بالا می کشند به نام نشریه.

شماره ی دهم نشریه مهر که سعی می کرد برخی مشکلات دانشجویان را مطرح کند و درباب سیاست و فرهنگ نیز بنویسد و آرام آرام با گذر زمان متعالی شده بود اعلام داشت که دیگ ردر نخواهد آمد.

شنیده ایم که اهالی این کار را نمودند تا مشت محکمی بر دهان تمام روزنامه نگاران خبره و پرتلاش دانشکده باشد که بود.

باز هم شنیده ایم که گفته اند: موسسان فقط کارهای خودشان را چاپ می کرده اند................

که حالا صحت و سقم آن برعهده ی گویندگان است.

 

پس از مدتی دو نفر دیگر آمدند و گفتند : ما می خواهیم بیاییم و نشریه در بیاوریم.

این اتفاق که افتاد دوباره همه ی عزیزان جان شمشیر ها را از رو بستند و همگان اعلام نمودند : رشته های مختلف می خواهد برای خودشان نشریه در بی آورند .

این شد که تنها آن دو تن توانستد با هم یک شماره نشریه در بیآورند. نشریه ای به نام دریچه که البته هزینه های آن برعهده ی خودشان بود. نام آن دوتن محفوظ است البته. آن دو تن یک شماره ی نشریه را با کشمکش درآوردند.

و از شماره ی دوم یکی از سردبیران آن خود را کنار کشید تا سردبیر دیگر که اعلام کرده بود نشریه را درخواهد آورد در آورد.

شماره ی اول نشریه ی دریچه که پر از اشکالات بود و نیازمند گذر زمان برای بهبود؛ آخرهای فروردین 86 چاپ شد و شماره ی دوم آن مرداد ماه 86 و شماره ی سوم آن آبان ماه 86.

قرار بود شماره ی چهارم آن بهمن ماه در بیاید چرا که گردانندگان آن قادر نبودند نشریه ای ماهانه درآورند اما در همان هنگام بود که سردبیر اولیه ی دریچه به همراه یک نفر دیگر آستین بالا زده بود تا نشریه ی دریچه را احیاء کند. او شماره ی اول نشریه را درآورد و به ناگاه ناپدید شد.گویند رئیس دانشکده قبل از چاپ مطالب همه ی مطالب را می خواند تا مطالب پاستوریزه باشند. گویند که او خطاب به موسسان نشریه ی دریچه ی 2 گفته است که : مگر در این چند سال انجمن خودش مجله را مجانی برای دانشکده چاپ نمی کرده ؟

گویند دوباره همه خنجر بسته بودن که آیا شما صلاحیت چاپ نشریه دارید یا خیر؟

 

و این است که دانشکده ی انجمن صنفی روزنامه نگاران ایران هیچ نشریه ای نداشته و ندارد که درخور توجه باشد.

البته جای امیدواری!!!! است که رئیس محترم دانشکده ی خبر نیز لطف کرده اند و اجازه چاپ نشریه را به کسی نمی دهند.

این است که ما واقعا دانشجو بوده ایم و دانشجویی ورزیده ایم و دانشکده برایمان جایی بوده برای شروع کردن. اگرچه ما در آن در حال تمام شدن هستیم.

 

 

   + یک دانشجو ; ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٥/۳
    پيام هاي ديگران ()

یاد خاطرات

آن روز سرد زمستانی که مشغول خواندن درس ادبیات بودیم و تازه وارد ؛ جناب استاد عابدین پور که این روزها رفته اند در مشهد تدریس می کنند(خودشان فرموده بودن) بیان داشتند که یک نفر از روی درس بخواند و او نیز چنین خواند:" همه چیز از صفر شروع می شود و بعد ماه های دیگر در راه است"

آن روز پس از این روخوانی اتفاقی افتاد که مرا در سوگ نشاند. یکی از خانم های کلاس، بلند شد و پرسید: " استاد، چرا سفر رو اشتباهی نوشتند؟"

استاد عابدین پور دقیقا 5 دقیقه سکوت کردند. چون حتی ابراز تاسف هم فایده ای نداشت.

به گمانم بعد از آن زمستان بود که با آغاز ترم یک روز از توی راهروهای دانشکده صدای قوقولی قوقو آمد و معلوم نبود که یک خروس وسط یک دانشکده چه کار می کند؟ و تمام این ها سرآغازماجراهایی  بود که در دانشکده ی انجمن صنفی روزنامه نگاران برای من اتفاق  افتاد و قصد دارم به مرور آنها را تعریف کنم. در مواجهه با نوعی از بشر که نمونه شان را در هیچ اداره و مکان عمومی ای ندیده بودم و هنوز هم ندیده ام داستان های دنباله داری رخ داد که دانستنشان ابتدا شما را به خنده خواهد انداخت. اما گرامیان کمی تامل کنید روی چیزهایی که زین پس خواهید خواند.

***یاد آن زنه را که بی حجاب می آمد دم پنجره و بچه های فرهنگی و روشنفکر دانشکده جمع می شدند و هی او را نگاه می کردن را گرامی داشته و برای ایشان طلب بخشش از درگاه خداوند داریم که حواسشان به این همه پسر ممیزی نبود.

*عکس از وبلاگ تابستان ٨۶

   + یک دانشجو ; ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٤/٢٦
    پيام هاي ديگران ()